نظريه يادگيري اجتماعي آلبرت بندورا

آلبرت بندورا در شهر کوچکی در کانادا به دنیا آمد. والدین او مهاجران لهستانی بودند که بر اهمیت آموزش و پرورش تاکید داشتند. بندورا بعد از فارغ التحصیلی از دبیرستان، در یک شغل راه سازی در بیابان یوکون مشغول به کار شد و در آنجا با مجموعه ایی از افرادی که اغلب از دست طلب کاران و افسران مجازات تعلیقی فرار کرده بودند آشنا شد.

بندورا دوره کارشناسی خود را در دانشگاه بریتیش کلمبیا واقع در ونکوور کانادا گذراند و فقط از روی کنجکاوی ، درسی را در روانشناسی گرفت.او مطالب روانشناسی را جالب یافت و تحصیلات خود را در این رشته ادامه داد و در سال 1952 دکتری خود را از دانشگاه آیووا دریافت کرد و بعد از یکسال به عضویت هیات علمی دانشگاه استنفورد درآمد و کتاب های زیادی را در آنجا منتشر کرد. در سال 1973 بعنوان ریاست انجمن  روانشناسی آمریکا برگزیده شد و در سال 2006 جایزه مدال طلای بنیاد روانشناسی آمریکا برای یک عمر موفقیت، به او اعطا شد.

تفاوت بندورا با اسکینر

بندورا با اسکینر موافق بود که رفتار آموخته می شود ولی برخلاف اسکینر که بر آزمودنی های حیوانی تکی به جای آزمودنی های انسانی تاکید داشت معتقد بود که نمی توانیم از اطلاعات بدست آمده از آزمایش هایی که تعامل اجتماعی را در بر ندارند انتظار داشته باشیم با دنیای روزمره ارتباط داشته باشند زیرا تعداد کمی از افراد در انزوای اجتماعی عمل می کنند. بنابراین رویکرد بندورا، یک نظریه یادگیری اجتماعی است که رفتار را بصورتی که در موقعیت اجتماعی شکل می  گیرد و تغییر می کند بررسی می کند. نظر او به جای اینکه بر موش در قفس یا انسان روان رنجور روی تخت استوار باشد، بر پژوهش آزمایشگاهی دقیق با آزمودنی های انسان بهنجار در تعامل اجتماعی، استوار است.

بندورا همینطور با اسکینر موافق بود که بیشتر یادگیری ها در نتیجه تقویت روی می دهند ولی بندورا براین موضوع نیز تاکید داشت که تقریبا تمام رفتارها را می توان بدون تجربه کردن مستقیم تقویت، یاد گرفت. یعنی به جای اینکه برای هر یک از اعمال مان، تقویت را خودمان تجربه کنیم با مشاهده کردن رفتار دیگران و پیامدهای آن (تقویت جانشینی ، تقویت غیر مستقیم)، آن رفتار را یاد می گیریم. بنابراین رویکرد بندورا، یادگیری مشاهده ایی نیز نامیده می شود.

بندورا بر خلاف اسکینر معتقد بود که ما بطور خودکار از رفتارهایی که می بینیم دیگران نشان می دهند تقلید نمی کنیم بلکه برای رفتار کردن به همان صورت، تصمیم حساب شده و آگاهانه می گیریم و در نتیجه فرآیندهای شناختی می توانند بر یادگیری مشاهده ایی تاثیر بگذارند، یعنی برای یاد گرفتن از طریق الگو و تقویت جانشینی، باید بتوانیم پیامدهای رفتارهایی را که مشاهده می کنیم، پیش بینی و درک کنیم ما می توانیم با تجسم کردن آن پیامدها، با اینکه خودمان آنها را تجربه نکرده ایم رفتار خود را تنظیم و هدایت کنیم.

سرمشق گیری

بندورا اهمیت تقویت مستقیم را بعنوان روشی برای تاثیر گذاشتن بر رفتار انکار نمی کند ولی با این عقیده که رفتار فقط می تواند از طریق تقویت مستقیم یاد گرفته شود موافق نیست و معتقد است که شرطی سازی کنشکر که در آن رفتار کوشش خطا آنقدر باید ادامه پیدا کند تا اینکه فرد تصادفا پاسخ درست را بدهد. روش نامناسب و بالقوه خطرناکی برای یاد کرفتن مهارت هایی مثل شنا کردن یا رانندگی است چون ممکن است که فرد قبل از یافتن رفتار درستی که تقویت مثبت را به همراه دارد غرق شود یا تصادف کند. بنابراین از نظر بندورا، اغلب رفتارهای انسان از طریق الگو، بصورت عمدی یا تصادفی آموخته می شوند و ما با مشاهده کردن دیگران و تقلید کردن از رفتار آنها، رفتارها را یاد می گیریم.

تحقیقات عروسک بوبو

تحقیقی که بندورا درباره سرمشق گیری انجام داد به تحقیقات عروسک بوبو مشهور شد که شامل یک عروسک باد شده ایی بنام بوبو به طول حدودا یک متر بود و در ین تحقیق ابتدا کودکان پیش دبستانی، بزرگسالی را مشاهده کردند که به این عروسک لگد می زند و آن را کتک می زند و این بزرگسال الگو در حالی که به عروسک حمله می کرد فریاد می کشید بزن تو دماغش، پرتش کن تو هوا. وقتی این کودکان با عروسک تنها گذاشته شدند از الگوی بزرگسالی که به تازگی مشاهده کرده بودند تقلید کردند و دو برابر بیشتر از گروه گواه، پرخاشگری بیشتری نشان دادند و شدت رفتار پرخاشگرانه در این کودکان، صرف نظر از اینکه الگو را بصورت زنده مشاهده کرده بودند یا در تلویزیون و یا بصورت شخصیت کارتونی، یکسان بود.

سرمشق گیری کلامی

سرمشق گیری کلامی می تواند برخی رفتارها را بوجود آورد به شرطی که آن رفتار بطور کامل و به نحو شایسته ایی توضیح داده شوند. سرمشق گیری کلامی اغلب برای ارائه دادن دستورالعمل ها مورد استفاده قرار می گیرد، روشی که در آموزش دادن مهارت هایی نظیر رانندگی کاربرد دارد و در کل دستورالعمل های کلامی معمولا مکمل نمایش های رفتاری هستند مثل زمانی که یک مربی رانندگی، وظیفه الگو را برای انجام دادن رفتارهای مربوط به رانندگی برعهده می گیرد.

بازداری زدایی

پژوهش ها نشان می دهند که رفتارهایی که فرد معمولا سرکوب یا بازداری می کند می توانند تحت تاثیر الگو راحت تر انجام شوند که این پدیده را بازداری زدایی می نامند که به ضعیف شدن بازداری از طریق روبرو شدن با الگو اشاره دارد برای مثال افراد در جمعیت ممکن است دست به شورش زده و شیشه ها را بشکنند و فریاد بکشند و رفتارهای جسمانی و کلامی نشان دهند که هرگز در تنهایی انجام نخواهند داد.

بندورا بر اساس پژوهش هایش نتیجه گرفت که اغلب رفتارها، چه خوب و چه بد، چه بهنجار و چه نابهنجار با تقلید کردن از رفتار دیگران آموخته می شوند که این الگو پذیری ابتدا از والدین شروع می شود و بعد از افراد دوروبر و دوستان و رفتارها و آداب و رسوم در فرهنگی که در آن زندگی می کنیم ادامه می یابد. بندورا از جامعه ایی که الگوهای غلط از جمله الگوهای رفتار پرخاشگر و خشونت آمیز که در تلویزیون و فیلم ها، کارتون و بازی های ویدئویی را برای کودکان تامین می کنند انتقاد می کرد. از جمله رفتارهای متعددی که کودکان از طریق سرمشق گیری فرا می گیرند ترس های غیر منطقی است. و وقتی کودکی می بیند که مادرش به هنگام طوفان می ترسد یا وقتی با افراد غریبه مواجه می شوند عصبی می شوند، به راحتی این اضطراب را جذب کرده و در بزرگسالی بدون آگاهی از علت آن، به همراه خود دارند.
در نظام اسکینر تقویت کننده ها رفتار را کنترل می کنند و از نظر بندورا این الگوها هستند که رفتار را کنترل می کنند.

ویژگی های موقعیت سرمشق گیری

سه عامل بر سرمشق گیری تاثیر دارد: ویژگی های الگو، ویژگی های مشاهده گر، پیامد های پاداش مرتبط با رفتار.

1 . ویژگی های الگو

شباهت : در زندگی عملی، بیشتر تحت تاثیر فردی قرار می گیریم که به نظر می رسد شبیه ماست تا فردی که تفاوت زیادی با ما دارد.
بندورا در آزمایشگاه دریافت که اگرچه کودکان از رفتار کودک الگو تقلید می کند ولی وقتی شباهت بین الگو و آزمودنی کاهش یافت، میزان سرمشق گیری هم کاهش یافت. این کودکان از الگوی زنده بیشتر از شخصیت بی جان تقلید کردند ولی حتی در مورد دومی، رفتار الگو برداری شده خیلی بیشتر از رفتار گروه گواه بود که هیچ الگویی را مشاهده نکرده بود.

سن و جنسیت : ما به احتمال بیشتری تحت تاثیر الگوهای هم سن قرار می گیریم. همسالانی که به نظر می رسد مسایلی را که با آنها روبرو می شویم با موفقیت حل کرده اند، الگوهای بسیار بانفوذی هستند. ما از رفتار کسی که هم جنس ماست بیشتر از کسی که از جنس مخالف است سرمشق گیری می کنیم.

مقام و شهرت : معلوم شده که وقتی عابران پیاده ببیند فرد خوش لباسی هنگام روشن بودن چراغ قرمز از خیابان رد می شود در مقایسه با زمانی که ببیند فرد بد لباسی این کار را انجام می دهد به احتمال بیشتری آنها نیز با روشن بودن چراغ قرمز از خیابان رد می شوند. تبلیغات تلویزیونی از مدل های عالی رتبه و عالی مقام مثل ورزشکاران، ستاره های راک و ستاره های سینما که ادعا می کنند محصول خاصی را مصرف می کنند نهایت استفاده را می برند.

نوع رفتار : نوع رفتاری که الگو انجام می دهد بر میزان تقلید تاثیر می گذارد. رفتارهای بسیار پیچیده به سرعت و به سهولت رفتارهای ساده تر تقلید نمی شوند. رفتارهای خصومت آمیز و پرخاشگرانه مخصوصا توسط کودکان، قویا تقلید می شوند.

هیکل و وزن : هیکل و وزن الگو نیز می تواند بر رفتار تاثیر بگذارد. بررسی دانش آموزان در کانادا مشخص کرده که آنهایی که به مدرسه می رفتند که دانش آموزان مسن تر اضافه وزن داشتند یا حتی چاق بودند در مقایسه با دانش آموزانی که به مدرسه ای می رفتند که دانش آموزان مسن تر، چاق نبودند وزن بیشتری کسب کردند.

2 . ویژگی های مشاهده گر

تحقیقات نشان می دهد افرادی که اعتماد به نفس پایین دارند از افرادی که اعتماد به نفس بالایی دارند به احتمال خیلی بیشتری از رفتار الگو تقلید می کنند. کسی که برای تقلید کردن از رفتاری تقویت شده است مثلا بچه ایی که برای رفتار کردن مثل خواهر یا برادر بزرگترش تقویت شده است بیشتر آمادگی دارد تا تحت تاثیر الگو قرار گیرد.

3 . پیامد های پاداش مرتبط با رفتار ها

دیدن الگویی که برای نشان دادن رفتار خاصی پاداش می گیرد یا تنبیه می شود بر تقلید تاثیر می گذارد. در تحقیق عروسک بوبو، برخی کودکان دیدند که الگو به خاطر کتک زدن عروسک تحسین می شود و شکلات می گیرد. گروه دیگر کودکان دیدند که الگو به خاطر همین رفتار پرخاشگرانه، تنبیه کلامی و بدنی می شود. کودکانی که تنبیه را مشاهده کرده بودند از کودکانی که دیدند الگو تقویت می شود پرخاشگری بسیار کمتری را به بوبو نشان دادند.

فرایندهای یادگیری مشاهده ایی

بندورا در بررسی های خود دریافت که یادگیری مشاهده ایی تحت تاثیر چهار عامل قرار دارد :
1 . توجه : تا زمانی که فرد به الگو توجه نکند یادگیری مشاهده ایی روی نخواهد داد و صرفا روبرو شدن فرد با الگو تضمین نمی کند که او از الگو تقلید خواهد کرد و مشاهده گر باید با دقت تمام به الگو توجه کند تا اطلاعات لازم برای تقلید کردن از الگو را کسب کند و هرچه مشاهده گر دقیق تر به رفتار الگو توجه کند به احتمال بیشتری از آن تقلید خواهد کرد.
ویژگی هایی مثل شباهت، سن، جنسیت ، مقام و شهرت تعیین می کنند که مشاهده گر با چه دقتی به الگو توجه کند و همین طور در کل افرادی که اعتماد به نفس بالایی دارند مثل افراد متخصص و حرفه ایی، از افرادی که این ویژگی را ندارند توجه و تقلید بیشتری را جلب می کنند.
از طرفی هر چه توانایی شناختی یک فرد بیشتر رشد کرده باشد و آگاهی بیشتری از رفتاری که الگو برداری می شود داشته باشیم با دقت بیشتری به الگو توجه کرده و رفتار را درک می کنیم.
یا در صورتی که فرد الگویی را ببیند که کاری را انجام می دهد که انتظار دارد خودشان آن را انجام دهند توجه بیشتری به آن می کنند.
همینطور افراد به رفتاری بیشتر توجه می کنند که به جای پیامدهای خنثی، پیامدهای مثبت و منفی به همراه داشته باشد.

2 . یادداری : برای اینکه فرد مشاهده گر بعدا رفتار الگو را تکرار کند باید جنبه های مهم آن را به یاد آورد.
ما اطلاعات را به دو صورت یادداری می کنیم: از طریق نظام بازنمایی تجسمی / یا از طریق نظام بازنمایی کلامی
در نظام تجسمی، در حالی که الگو را مشاهده می کنیم تصاویر واضح و قابل بازیافتنب  را در ذهن مان تشکیل می می دهیم. و در آینده از آن به عنوان مبنایی برای تقلید استفاده می کنیم.
نظام بازنمایی کلامی، شامل رمز گردانی کلامی رفتارهایی است که مشاهده کرده ایم. مثلا ممکن است شما به هنگام مشاهده کاری را که الگو انجام می دهد برای خودتان آن را توصیف کنید و این توصیفات بصورت کلامی در ذهن تان رمزگردانی می شود و بعدا این رمز کلامی، نشانه ها، یادآورها، و اشاراتی را تامین می کند.
این تصاویر ذهنی و نمادهای کلامی باهم، وسیله ایی را فراهم می آورند که به کمک آن، موقعیت مشاهده شده را ذخیره کرده و آنها را برای عملکرد بعدی مرور کنیم.

3 . تولید : تبدیل کردن بازنمایی های تجسمی و کلامی به رفتار آشکار، به تمرین نیاز دارد. و با اینکه ممکن است به رفتار الگو توجه کنیم، آن را یادداری کنیم و بازنمایی نمادی آن را تمرین کرده باشیم ولی ممکن است نتوانیم آن رفتار را درست انجام دهیم مخصوصا زمانی که یک رفتار پیچیده ایی مطرح باشد.
مثلا در رانندگی ما حرکات و حرف های راننده الگو را یاد می گیریم و بازنمایی های نمادی رفتار راننده الگو را هم بارها در ذهن مان مرور می کنیم ولی در ابتدا تبدیل کردن این نمادها به رفتار واقعی رانندگی، ناشیانه است. بنابراین تمرین و دریافت بازخورد برای تولید رفتار مشاهده شده، ضرورت دارد.

4.عوامل تشویق و انگیزشی : صرف نظر از اینکه رفتارهایی را که مشاهده می کنیم چقدر خوب مورد توجه قرار داده و آنها را به خاطر سپرده باشیم یا چقدر توانایی انجام دادن آنها را داشته باشیم بدون فرایندهای تشویقی و انگیزشی آنها را انجام نخواهیم داد.
مشوق ما برای یاد گرفتن تحت تاثیر انتظار تقویت یا تنبیه برای انجام دادن آن قرار دارد وقتی ببینیم رفتار الگو، پاداش می گیرد یا تنبیه می شود این خود مشوق نیرومندی برای توجه کردن به رفتار، یادآوری و انجام دادن درست آن رفتار است. ولی بندورا معتقد بود که اگرچه تقویت می تواند یادگیری را تسهیل کند ولی برای وقوع یادگیری ضروری نیست. عوامل متعدد دیگری غیر از پیامد های پاداش رفتار تعیین می کنند که به چه چیزی توجه کنیم آن را حفظ کرده و تمرین کنیم. مثل صداهای بلند، نورهای درخشان، و بازی های هیجان انگیز می توانند علاقه ما را جلب کنند هرچند که ممکن است به خاطر توجه کردن به آنها هیچ تقویتی را دریافت نکنیم یا کودکانی که الگویی را در کارتون می بینند و صرف نظر از اینکه به آنها قول پاداش داده شده باشد. از رفتار او تقلید می کنند. بنابراین تقویت می تواند به الگو برداری کمک کند ولی برای آن ضروری نیست.

تقویت خود و احساس کارایی

در نظریه بندورا، خود عامل روانی نیست بلکه یک رشته فرایندهای و ساختارهای شناختی است که با تفکر و ادراک ارتباط دارد. دو جنبه مهم خود، تقویت خود و احساس کارایی است:

تقویت خود : ما معیارهایی را برای رفتار و پیشرفت تعیین می کنیم. ما خود را برای تحقق بخشیدن به این انتظارات یا فراتر رفتن از آنها تقویت کرده و برای شکست خوردن در آنها خود را تنبیه می کنیم. تقویت خودگردان می تواند مادی باشد مثل یک جفت کفش ژیمناستیک یا اتومبیل، یا اینکه می تواند هیجانی باشد مثل احساس غرور یا خشنودی به خاطر کاری که خوب انجام شده است. تنبیه خودگردان می تواند بصورت شرم، احساس گناه یا افسردگی به خاطر رفتار نکردن به شیوه ایی که دوست داشتیم رفتار کنیم ابراز شود.
فرایند مداوم تقویت خود، بیشتر رفتارهای ما را تنظیم می کند. این فرایند به معیارهای درونی عملکرد نیاز دارد که رفتار خود را در برابر آنها ارزیابی کنیم.
ما معیارهای درونی اولیه خود را از رفتار الگو ها، معمولا والدین و آموزگاران یاد می گیریم. بعد از اینکه سبک رفتار خاصی را اختیار کردیم، فرایند دایمی مقایسه کردن رفتار خودمان با رفتار آنها را شروع می کنیم. افرادی که معیارهای عملکرد غیر واقع بینانه تعیین می کنند که از الگوهای بسیار با استعداد و موفق آن را آموخته اند ممکن است با وجو شکست های مکرر به تلاش خود برای تحقق بخشیدن به این انتظارات بیش از حد بالا ادامه دهند. آنها از لحاظ هیجانی ممکن است خودشان را با احساس های بی ارزشی و افسردگی تنبیه کنند. این احساس های خودساخته می توانند به رفتارهای خودشکنی مثل سوء مصرف الکل و دارو یا روی آوردن به دنیای خیالپردازی منجر شوند.
همینطور رفتار گذشته ما می تواند معیاری برای ارزیابی رفتار حال و مشوقی برای عملکرد بهتر در آینده باشد. وقتی به سطح خاصی از پیشرفت می رسیم شاید این معیار دیگر ما را به چالش نطلبد، برانگیخته نکند یا ارضا نکند بنابراین معیار خود را بالا می بریم و انتظار بیشتری از خودمان داریم. ناکامی در پیشرفت کردن می تواند به پایین آوردن معیار به سطح واقع بینانه منجر شود. به نظر می رسد که تقویت خود از لحاظ مفهومی شبیه چیزی باشد که نظریه پردازان دیگر آن را وجدان یا فراخود می نامند ولی بندورا قبول نداشت که با آنها یکی باشد.

احساس کارایی : در نظریه بندورا، احساس کارایی به احساس های کفایت، شایستگی، و قابلیت در کنار آمدن با زندگی اشاره دارد. برآورده ساختن و حفظ کردن معیارهای عملکرد، احساس کارایی را بالا می برد. ناکامی در برآورده ساختن و حفظ کردن آنها، احساس کارایی را پایین می آورد.
افرادی که احساس کارایی پایینی دارند احساس می کنند که درمانده هستند و نمی توانند رویدادهای زندگی خود را کنترل کنند. آنها فکر می کنند که هرگونه تلاشی که می کنند بیهوده است. وقتی آنها با موانعی روبرو می شوند اگر تلاش مقدماتی آنها برای حل و فصل کردن مشکل بی ثمر باشد سریعا قطع امید می کنند و حتی سعی نمی کنند مقابله کنند زیرا معتقدند هر کاری که انجام دهند بی فایده است. آنها می پرسند باید حتی تلاش کنند؟ احساس کارایی پایین می تواند انگیزش را نابود کند سطح آررزوها را پایین بیاورد و در توانایی های شناختی اختلال ایجاد کند و بر سلامت جسمانی تاثیر بگذارد.
افرادی که احساس کارایی بالا دارند معتقدند که می توانند به نحو موثری با وقایع و موقعیت ها برخورد کنند چون آنها انتظار دارند که در غلبه کردن بر موانع موفق شوند در کارها استقامت به خرج دهند و اغلب در سطح بالا عمل می کنند. این افراد به توانایی های خود اطمینان بیشتری داشته و خودناباوری ناچیزی دارند. آنها مشکلات را به جای تهدید، چالش می دانند و فعالانه در جستجوی موقعیت های تازههستند.احساس کارایی بالا، ترس از شکست را کاهش می دهد سطح آرزوها را بالا می برد و توانایی حل مسئله و تفکر تحلیلی را بهبود می بخشد.

منابع اطلاعات درباره احساس کارایی

قضاوت ما درباره احساس کارایی بر چهار منبع اطلاعات استوار است :

1 . موفقیت عملکرد : تجربیات موفقیت آمیز قبلی نشانه مستقیمی را از میزان تسلط و شایستگی ما در اختیار می گذارند. موفقیت های قبلی، توانایی های ما را نشان می دهند و احساس کارایی ما را نیرومند می کنند. شکست های قبلی، مخصوصا شکست های مکرر در کودکی، احساس کارایی را پایین می آورند. بنابراین هرچه بیشتر موفق شویم بیشتر باور می کنیم که می توانیم موفق شویم و احساس شایستگی و کنترل بیشتری می کنیم.

2 . تجربیات جانشینی : دیدن کسانی که عملکرد موفقیت آمیزی دارند احساس کارایی ما را تقویت می کند مخصوصا اگر افرادی را مشاهده کنیم که از نظر توانایی مشابه باشند. در واقع، ما به خودمان می گوییم که اگر آنها می توانند آ را انجام دهند پس من هم می توانم. در مقابل دیدن کسانی که شکست می خورند می تواند احساس کارایی را پایین بیاورد و به خود می گوییم که اگر آنها نمی توانند آن را انجام دهند پس من هم نمی توانم. بنابراین الگوهای کارآمد تاثیر مهمی بر احساس کفایت و شایستگی ما دارند.

3 . قانع سازی کلامی : یعنی یادآوری کردن به افراد که آنها از توانایی انجام دادن هر کاری که بخواهند انجام دهند برخوردارند می تواند احساس کارایی را بالا ببرد. این رایج ترین منبع اطلاعات است که والدین، آموزگاران، همسران، مربیان، دوستان و درمانگران اغلب از آن استفاده می کنند و در واقع می گویند تو می توانی آن را انجام دهی. برای اینکه قانع سازی کلامی موثر واقع شود بای واقع بینانه باشد.

4 . برانگیختگی فیزیولوژیکی و هیجانی : یعنی اینکه در موقعیت استرس زا چقدر احساس ترس یا آرامش می کنیم. اغلب از این نوع اطلاعات به عنوان مبنای قضاوت درباره توانایی کنار آمدن خود استفاده می کنیم. هر چه بیشتر احساس خونسردی کنیم کارآیی ما بیشتر می شود. در حالی که هرچه سطح برانگیختگی فیزیولوژیکی و هیجانی ما بالاتر باشد احساس کارآیی ما پایین تر است.

بندورا در تحقیق خود از این اصول برای بالا بردن احساس کارآیی در انواع موقعیت ها استفاده کرده است. برای مثال او به آزمودنی ها کمک کرد تا نواختن آلات موسیقی را یاد بگیرند، با افراد جنس مخالف رابطه بهتری برقرار کنند بر مهارت های کامپیوتری تسلط یابند سیگار را ترک کنند و بر فوبی ها و درد های جسمانی چیره شوند.

مراحل رشد سرمشق گیری و احساس کارآیی

کودکی : در کودکی، الگو برداری از طریق تقلید بلافاصله یا فوری است و کودک هنوز توانایی شناختی لازم را ندارد تا مدتی بعد از مشاهده کردن الگو به تقلید از رفتار الگو بپردازد ولی کودکان در حدود دو سالگی، فرایندهای توجه، یادداری، و تولید را به قدر کافی پرورش داده اند که رفتار تقلید شده را مدتی بعد از مشاهده آن و نه بلافاصله پس از آن، نشان دهند.
رفتارهایی را که تقویت کننده می دانیم و برای تقلید کردن انتخاب می کنیم با افزایش سن تغییر می کنند. کودکان خردسال عمدتا با محرک های مادی مثل غذا، یا محبت تقویت می شوند. کودکان بزرگتر، تقویت کننده های مثبت مادی را با علایم تایید از جانب الگوهای مهم و تقویت کننده های ناخوشایند را با علایم عدم تایید، تداعی می کنند. سرانجام این پاداش ها یا تنبیه ها خودگردان می شوند.
کودکان زمانی پرورش دادن احساس کارایی را شروع می کنند که بتوانند تاثیر بیشتری بر محیط مادی و اجتماعی خود بگذارند. آنها از پیامدهای توانایی خودشان مانند مهارت های جسمانی، مهارت های اجتماعی و شایستگی کلامی آگاه می شوند. از این توانایی ها مرتبا برای تاثیر گذاشتن بر محیط مخصوصا از طریق تاثیرات آنها بر والدین استفاده می شود. والدین در حالت ایده آل، به فعالیت ها و تلاش های فرزندان در حال رشد خود برای ارتباط برقرار کردن پاسخ می دهند و محیط تحریک کننده ایی را فراهم می آورند که امکان رشد کردن و کاوش کردن را به کودک می دهد.
رفتارهای والدین که می توانند به احساس کارآیی زیاد در کودکان منجر شوند در مورد دخترها و پسرها تفاوت دارند. تحقیقات نشان می دهند که مردان دارای احساس کارآیی بالا، در دوران کودکی روابط صمیمانه ایی با پدر خود داشته اند، مادر آنها متوقع تر از پدرشان بوده و سطوح عملکرد و موفقیت بالاتری را انتظار داشته است. در مقابل، زنان دارای احساس کارآیی بالا در دوران کودکی برای سطوح بالای موفقیت، از جانب پدر تحت فشار قرار داشته اند.
وقتی دنیای کودک گسترش می یابد و الگوهای بیشتری مانند خواهر-برادرها، همسالان و بزرگسالان دیگر را دربر می گیرد، اهمیت تاثیر والدین کاهش می یابد.معلمان از طریق تاثیرشان بر رشد توانایی های شناختی و مهارت های حل مسئله که برای عملکرد موثر در بزرگسالی حیاتی هستند بر قضاوت های احساس کارآیی تاثیر دارند. کودکان معمولا شایستگی خود را بر حسب ارزیابی های معلمان از آنها، ارزیابی می کنند. از نظر بندورا، مدارسی که از دسته بندی تونایی استفاده می کنند احساس کارآیی و اعتماد به نفس را در دانش آموزانی که در گروه های پایین تر قرار داده شده اند تضعیف می کنند. روش های رقابتی مثل نمره دادن روی منحنی نیز دانش آموزانی را که عملکرد ضعیف دارند به نمرات متوسط یا پایین محکوم می کند.

نوجوانی : تجربیات انتقالی نوجوانی، کنارآمدن با درخواست ها و فشارهای جدید را در بر دارند که از آگاهی فزاینده درباره مسائل جنسی تا انتخاب دانشگاه و شغل گسترش دارند. نوجوانان باید شایستگی ها و ارزیابی های تازه را از توانایی های خود پرورش دهند. بندورا خاطر نشان کرد که موفقیت در این مرحله معمولا به میزان احساس کارآیی پرورش یافته در سال های کودکی بستگی دارد.

بندورا بزرگسالی را به دو مرحله تقسیم کرد: جواني و ميانسالي
دوره جوانی سازگاری هایی مثل ازدواج، پدر مادری، و سعی در ترتیب دادن یک شغل را در بر می گیرد. برای پیامد های موفقیت آمیز ای تجربیات، احساس کارآیی بالا ضرورت دارد. افرادی که احساس کارآیی پایین دارند نمی توانند به نحو شایسته ایی به این موقعیت ها بپردازند و احتمالا در سازگار شدن شکست می خورند.
تحقیقات نشان می دهند زنانی که در مورد مهارت های فرزند پروری خود احساس کارآیی بالا دارند این احساس را در فرزندان خود تقویت می کنند. زنانی که معتقدند مادران خوبی هستند در مقایسه با زنانی که احساس کارآیی پایین دارند در نقش خود به عنوان مادر، کمتر در معرض نومیدی و فشار هیجانی قرار دارند. همینطور مادرانی که احساس کارآیی بالا دارند و خارج از خانه کار می کنند در مقایسه با مادرانی که احساس کارآیی پایین دارند فشار جسمانی و هیجانی به مراتب کمتری را از تعارض های کار خانواده تجربه می کنند.
هنگامی که افراد، مشاغل و زندگی خانوادگی و اجتماعی خود را ارزیابی مجدد می کنند دوره میانسالی استرس زا می شود. هنگامی که با نقطه ضعف ها و تجدید نظر در هدف هایمان روبرو می شویم باید مهارت های خود را ارزیابی مجدد کرده و امکانات تازه ایی را برای تقویت کردن احساس کارآیی خویش پیدا کنیم.

پیری : ارزیابی های مجدد احساس کارایی در دوران پیری دشوار هستند. تحلیل رفتن توانایی هایی ذهنی و جسمی، بازنشستگی از کار فعال، و کناره گیری از زندگی اجتماعی، دور تازه ایی از ارزیابی خود را می طلبد. کارآیی جسمی پایین می تواند به خستگی و محدود شدن فعالیت های بدنی منجر شود. اگر دیگر معتقد نباشیم که می توانیم کارهایی را انجام دهیم که قبلا از انجام دادن آنها لذت می بردیم در این صورت امکان دارد حتی سعی هم نکنیم. از نظر بندورا احساس کارآیی عامل مهمی در تعیین کردن موفقیت یا شکست در طول عمر است.

تغییر رفتار

هدف بندورا از ساختن نظریه اجتماعی شناختی خود، تغییر دادن رفتارهای آموخته شده ایی بود که جامعه نامطلوب یا نابهنجار می داند. رویکرد بندورا بر جنبه های بیرونی رفتارهای نامناسب یا مخرب تمرکز دارد با این باور که آنها نیز مانند تمام رفتارهای دیگر، آموخته شده هستند.
سرمشق گیری روشی است که رفتارهای خود را در ابتدا یاد می گیریم، بنابراین روش موثری برای بازآموزی یا تغییر دادن رفتار باشد. بندورا برای برطرف کردن ترس ها و واکنش های هیجانی شدید دیگر، از روش های سرمشق گیری استفاده کرد. در یکی از تحقیقات، کودکانی که از سگ می ترسیدند بچه هم سنی را مشاهده کردند که با سگ بازی می کرد. در حالی که آزمودنی ها از فاصله امنی مشغول مشاهده بودند، الگو به تدریج حرکات جسورانه تری را به سمت سگ می کرد. الگو این سگ را از لای میله های پارک نوازش کرد و بعد داخل آن شد و با سگ بازی کرد. ترس مشاهده گران از سگ ها، در نتیجه این موقعیت یادگیری مشاهده ای، به مقدار زیاد کاهش یافت.

روشی به نام مشارکت هدایت شده، مشاهده کردن الگو زنده و بعد مشارکت کردن با الگو را شامل می شود برای مثال برای درمان کردن فوبی مار، آزمودنی ها از طریق پنجره مشاهده می بینند که الگوی زنده ای به مار دست می زند. آزمودنی ها همراه با الگو وارد اتاق می شوند و دست زدن به مار را از نزدیک مشاهده می کنند. آزمودنی ها که دستکش پوشیده اند، در حالی که الگو سر و دم مار را نگه داشته است وسط مار را لمس می کنند. سرانجام آنها بدون دستکش مار را لمس می کنند.

در سرمشق گیری ناآشکار، از آزمودنی ها درخواست می شود الگویی را تجسم کنند که با موقعیت ترسناک یا تهدید کننده ای مقابله میکند آنها واقعا الگویی را نمی بینند از سرمشق گیری ناآشکار برای درمان فوبی مار و بازداری های اجتماعی استفاده شده است.
بندورا معتقد است که تغییر رفتار بدون آگاهی درمانجو روی نمی دهد. تا وقتی که فرد نتواند بفهمدد که چه رفتارهایی قراراست تقویت شوند شیوه های تغییر رفتار موفقیت آمیز نخواهند بود. علاوه بر این خود درمانجویان تعیین می کنند که چه چیزی را می خواهند تغییر دهند آنها توسط هیچ کسی کنترل نمی شوند. افراد برای از بین بردن ترس ها و اضطراب های خاصی که جلوی توانایی عمل کردن آنها را در زندگی روزمره می گیرند به درمانگر مراجعه می کنند. بندورا تاکید کرد که رابطه درمانگر درمانجو قراردادی بین دو نفر است که باهم توافق دارند نه رابطه بین یک ارباب شرور کنترل کننده و یک برده بزدل.

بندورا همچنین خاطر نشان کرد که روش های سرمشق گیری، بدون اینکه فرد را به بازی بگیرند یا او را بنده خود کنند، عملا آزادی شخصی را افزایش می دهند. کسانی که می ترسند خانه را ترک کنند یا به وسواس شستن مرتب دستان خود مبتلا هستند واقعا آزاد نیستند. آنها در قید و بندهایی زندگی می کنند که رفتار فوبیک یا وسواسی بر آنها تحمیل کرده است. این قید و بندها امکان انتخاب ناچیزی را می دهند. ار بین بردن این قید و بندها از طریق تغییر رفتار، آزادی و امکان رشد شخصی را افزایش می دهد.

منبع: نظريه هاي شخصيت شولتز ترجمه يحيي سيد محمدي
 

Copyright @2016 Hamed Jabbari